تبليغاتX
یه لنگه کفش بزرگ

یه لنگه کفش بزرگ

هیچ هنری نیست که بتواند راز روح را از چهره ی آدمی دریابد

زود زمانی است که متوجه شدم چه قدر رضایتمندیه دختران برای پسران اهمیت یافته است... تا آنجا که حتی جان خود را به خاطره آن ها به خطر می اندازند... و از آبرو و حیثیت خویش در می گذرند...

این مهم از آنجا نشات می گیرد که گویا در این مملکت ۱ سلامی به دختران به لحاظ حجاب اجباری فشار زیادی وارد می شود و تا کنون آن ها یکه و تنها این بار را بر دوش متحمل می شدند... تا آنکه تاب تحمل از دست داده و دست به پاچه ی برادران - خب این جا نمی تونم بگم دینی - دلسوزتر از دایه شان شده و طلب کمک کرده اند... والا ما که نکردیم حالا چی کرده ... ا... اعلم...

به هر حال همانطور همه خوب می دانیم از دیرباز تا کنون همواره مردان از روی خیر خواهی به فکر آسایش و راحتی زنان بوده و هستند... مثلا چند دهه ی پیش سه تن از مردان بسیار خیرخواه زمانه ...در راه برابری زنان در جامعه شان دست به ساخت مکتبی زدند تا زنان را وارد عرصه ی اجتماعشام کنند... حال از برکت این مکتب ... نیروی کار ارزان و بی دردسری نیز نصیب دولت شد...

در این زمان نیز گویا عده ای از همین مردان فداکار که آن سه را به الگویی خود برگزیده اند دست به ایجاد نیمچه مکتبی زده اند تا این دختران بیچاره را که از زور و فشار وارده بر اثر حفظ حجاب دچار مشکلات روحی و روانی شده اند را نجات دهند...

اگر پای اسلام در میان نبود... دستشان را به سختی گاز می گرفتم... (البته قبلش ازشون می خواستم که از ژل ضد عفونی کننده استفاده کنن)

به هر حال خوب شد که این خیرین مکتب ساز هستند تا امثال من با مشکلات جامعه آشنا بشیم...آری یا هنوز شاه نرفته است... یا که ایران نسبش را از آسیا به اروپا منتقل ساخته است...آخر من نمی دانم چرا در کشوری که دینش اسلام است(منم تو تاکسی شنیدم...ندیدم)وجود حجاب چه معنایی دارد!!! مگر در کشورهایی که دینشان چیزه دیگری است!!!! بی حجابی معنا دارد... یا مگر اصلا بی حجابی اجباری است؟؟؟؟!!!!

من از حاکمان در عجبم که چرا با این با حجابان نامروت برخورد نمی کند... آخر همین ها هستند که دانه ی سرخ انحراف را در دامن دختران و پسران پاک این سرزمین می کارند... اصلا چه معنی می دهد چادر!!! مگر این مملکت لائیک است که حرف از رخ پوشیدن و چشم بر بستن می زنند...

نمی گذارند این بندگان خدا خودشان راه خودشان را بیابند... از دوران طفولیت مهر بر چشمان و چارقد بر سره انیس و یونس می کنند... آخر هم می گویند چرا می گوئید آزاد نییم؟؟!!!؟

آخر مگر چه اشکالی دارد که برای هم اجتماعمان احترام قائل باشیم و وی را از خود بدانیم... با او همان گونه باشیم که در منزل خودمان هستیم... یا دانشگاه را چنان مجلل تصویر کنیم که گویی در جشن عقد احدی از بستگان شرکت نٌموده ایم!!؟؟؟!

این گونه هم الگوی مصرف را اصلاح نموده ایم هم صمیمیتی زاید الوصفی ایجاد کرده ایم...

جخ(تازه) اینگونه با کمترین هزینه بهترین کیفیت را خواهیم داشت... از همه ی جهات...

شاید ادامه داشته باشد... به قول خیرخواهانمان:

می بی کانتینیوو...

 

+تولید شده در چهارشنبه 1388/08/20ساعت1:26توسط نو بادي | |



۱. چیست (کیست)مرا یاری کند؟؟!!؟

زاینده رود خشکیده... خوشکوندنش... خوشکوندیمش... می خشکه؟؟؟!!!! نمی خشکه؟؟؟!؟؟؟

نفتیه؟؟؟؟ نفتی نیست؟؟؟؟!! 

مترو می یاد؟؟؟؟!! مترو اومده؟؟؟؟!!؟ اکسترا...

۲. حماقت... بلاهت... بچاگت... کسالت... رذالت... مراضت... رشادت... کرامت... کبارت...

لیاقت... شقاوت... شکایت... درایت... و ...

تا خوده صبحم که بنویسم می شه بر همین وزن انواع و اقسام کلمات رو نوشت... جالبه ها نه... این همه کلمه ی هم وزن با مفاهیمه کاملا متفاوت... حتی متضاد...

خوبه که بهشون فک کنیم ...

فک کنیم که بعد همین جوری به یکی نسبتشون ندیم... یا خودمونو بهشون نسبت ندیم...

فک کنیم که اگه نسبت  دادیم... اگه یه روزی ... یه جایی ... ازمون پرسیدن چرا ... به جای چیو نگیم کیو ...

۳. فال گرفتم... فاله حافظ ... اونم با یه دیوان قدیمی... عجب فالی...

                            الا ای طوطی گویای اسرار             مبادا خالیت شکر زمنقار

سرت سبز و دلت خوش باد جاوید        که خوش نقشی نمودی از خط یار

                                                            و ...

قبلنا حافظ خیلی با من راه نمی یومد، اما جدیدا یه مدتیه که پا گشا شده و عجب فال می دهد...

حالا بعدن بازم می نویسم...

الان همون بعدنه...

۴. بارون ... بارون پائیزی... رنگای پائیزی... چه باحال... داشتم به این می فکریدم که رنگای پائیزی قشنگن چون هوا ابریه... چون بارون می باره... چون تازه ان... چون گرمن... زیر بارون... توی سوز باد... یه برگ نارنجی... کلی آدمو  دلگرم می کنه...

+تولید شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت1:21توسط نو بادي | |



خدا رو شکر

اه ... اه... اه...

امروز، نمایشگاه مطبوعات:

امروز که برای انجام یک کار فرهنگی، (به اتفاق چند تن از دوستان)،بعد از گذروندن یک کلاس پر بار از دکتر بهار، قصد مصلا کردیم، به خوبی و خوشی به ایستگاه مترو انقلاب اسلامی رفته و سپس سوار بر مترو، در ایستگاه دروازه ی دولت، خط را عوض کرده، سوار بر خط قلهک شده، در ایستگاه شهید بهشتی از مترو پیاده شدیم...

پس از مروری چند بر خاطرات یک هفته ی پیش سوار بر ون به طرف شبستان رفتیم...

نمایشگاهه؟؟؟؟

مطبوعاته؟؟؟

کاملا درسته... وارده نمایشگاهه مطبوعات شدیم... چند دقیقه ای بیش نگذشته بود که بلندگوی نمایشگاه یک اسم آشنا را پیج کرد: دکتر ابراهیم فیاض...

شانسه دیگه... سخنرانی دکتر و اینا...

خلاصه با یه وروده نخبه گونه بازدید از نمایشگاه رو افتتاح نٌمودیم...

بعد از ساعتی چند، که بازدید از نمایشگاه تمام شد، قصد ترک این اوجب را نمودیم...

ولی چشمتون روزه بد نبینه...

من واقعا شرمگینم از این بخشه نوشتم، اما اگه نگم، میگن: لاااله... لاااله... لااااله...

مترو.... دوباره مترو...

واسه ی سوار شدن مترو به من غر می زد یا مودبانش اینکه امره به معروف می کرد که تو واگن خانوما سوار شم اما من زیره بار نمی رفتم....

اما این بار ... نمی دونم چی شد... یه همچین خبط بزرگی مرتکب شدم... تو واگن خانوما سوار شدم...  گفتم شلوغه... دیگه تو واگن مختلطم جا نیست ... اما ای کاش این فریبو نمی خوردم... لا اقل اونجا برادران دینیمان می گن بلاخره خانمه... بلاخره هر چی هم که باشه ... با یه چش غره تموم می شه... لا اقل هل نمی دن...

این سیستم "هلی" نمی دونم تا کی می خواد راه حله تکنولوژیک ما باشه...

  سوار واگن خانوما شدم که دینم به خطر نیافته، حجابم نیز بر باد رفت هیچ، جانم که به در آمد... به خدا ... اگه خدا راضی باشه... خدا بارها و بارها گفته ... در گرسنگی خودن گوشت مردار نیز بی اشکال است ... دیگر سوار بر واگن مختلط شدن که بماند...

خداییش واسه دم و باز دم مجبور به قهقه زدن شدم... یه ژیمناستیک ماهرم نمی تونست توی اون محشر جون سالم در ببره... عینهو حرم بود... والا من که نه فهمیدم کی سوار شدم ... نه فهمیدم کی پیاده شدم... چون نه سوار شدنم دست خودم بود و نه پیاده شدنم...

از این چیزا که بگذریم می رسیم به بعد اجتماعیه قضیه...

من واقعا واسم جا نمی افته که چرا بعد از ۱۰ سال استفاده از مترو هنوز این سیستمه سنتی " هلی" از فرهنگ ما بیرون نرفته... تازه هر روز ریشه دار تر از دیروز هم می شه... بابا به خدا زشته... افت داره... امروز من واقعا جهان سومیت رو حس کردم... مردم نه معنای صفو درک می کنن... نه قواعد سوار و پیاده شدن و ... نمی دونم شاید هنوز اینا تبدیل به پیام نشده... البته شده... فقط لازمه که بالای درای هر واگنو بخونن...

خسته ای!؟؟؟ باشه... ولی به جان خودم آدماییم که توی واگنن خستن... اصلا مهم تر اینکه آدمن... جسم دارن... فضا اشغال می کنن... برای زنده موندن نیاز به نفس کشیدن و استشمام اکسیژن دارن...

اینا جزو بدیهیات زندگیه... نه؟؟؟؟؟

هنوزم باید یکی بالای سرمون باشه تا بگه چه کار بکنیم و چه کار نکنیم... این حضور باید کاملا فیزیکی باشه... چون اون بنده خدایی که پشت بلندگو اعلام می کنه که از خطه قرمز فاصله بگیرید یا پشت خط قرمز بایستید... قطار نزدیک می شه ... هیچ کدوم از ابشاری که روی خط ایستادن به رویه خودشون نمی یارن... بعد وقتی باد قطار یکیو میگیره و به اون دیار می بره... دادشون در می یاد که این چه وضعی...

بابا از قدیم الایام گفتن، هنوزم می گن: یه سوزن به خودت بزن، یه جوالدوز به دیگران...

زبونم واقعا قاصره....

 

+تولید شده در شنبه 1388/08/02ساعت22:5توسط نو بادي | |



 

!!!!!!!!!!!!!!

۱/۸/۸۸

؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+تولید شده در جمعه 1388/08/01ساعت23:23توسط نو بادي | |



قبلنا فک می کردم طبیعت رو از روی خوش گذرونی و سرخوشی دوست دارم... یا حتی صرفا یه خصیصه ی ذاتی و ارثی...

اما این اواخر(حدود یه ساله پیش) فهمیدم که نه... اتفاقا علاوه بر اینکه یه خصیصه ی ذاتیه... لابد خدا یه چیزی می دونسته که این ویژگی رو واسه ی من کنار گذاشته...

تازگیا (همون یه ساله پیش) فهمیدم که اگه بدونه طبیعت باشم... تمام می شم... لا اوبالی و بی هدف... سردرگم و بی برنامه... مایوس و بی ارزش...

وقتی توی طبیعتم همه چیزو یاد می یارم... وقتی توی طبیعتم زندگی یه جوره دیگس... امید ... باور ... زندگی... هدف ... آرامش ... دوست داشتن (دوست داشتن چیزایی که یادم می ره باید دوستشون داشته باشم)... انگیزه ... و خلاصه همه چیز رو دوباره پیدا می کنم...

این چند وقته چون سرم خیلی شولوغ بود ... بی خیال طبیعت شده بودم... اما خدا خواست و جمعه ی گذشته رفتیم با یه عده از بچه ها کلکچال...

هم خیلی خش بود و هم خیلی جالب... اون به هم ریختگیه زندگیم سرو سامون گرفت... تصمیماتم قطعی شد... روحیه ام تلطیف شد... اون اعصابی که اون آدمای تنبل ازم خورد کردن... یه نوشو خریدم و خلاصه روبه راه شدم... اینم نعمتیه واسه ی خودش...

اما گذشته از همه ی اینا تجربه ی جالب این اردو بود که من تقریبا هیچ کدومشونو از نزدیک نمی شناختم ... درواقع فقط قیافه هاشون واسم آشنا بود... یکی دوتاشونو که اصلا نمی شناختم... فقط من و فهیمه از اکیپمون بودیم ... بقیه یه جورایی تجربه ی جدیدی بودن ... اگه این اردو چند روزه بود قطعا یه اکیپه دیگه واسه خودمون دست و پا می کردیم... یاده یکی از بچه ها افتادم که می گفت چه قد حال می ده بری اردو و هیچ مسئولیتی نداشته باشی...

بعد از دو سال که هرچی اردو می رفتیم ... ماله خودمون بود و مسئولیتش گردن خودمون ... این اولین اردویی بود که کاره ای نبودم و می تونستم هرکاری دلم می خواد بکنم... البته نه اینکه وقتی کاره ای بودم ... نمی کردم ... ولی خب بازم به عنوان مسئول اردو مجبور بودم یه کارایی رو نکنم تا ...

به همه ی اینا تغییر عقیدم راجع به یه عده و یه تریپ خاص رو هم اضافه کنین... البته عقیده ی کلی نه اینکه خدایی نکرده قضاوت و از این جور وصله های ناجور...

همیشه آشنا شدن با آدما و محیط جدید رو دوست داشتم ... واسه ی همین این اردو رو خیلی دوست داشتم... البته حالا من این قدر تعریف کردم فک نکنین همه چیز روبه راهه روبه راه بود... نه ... اما به لحاظ این جنبه هایی که گفتم خیلی خوب بود...

مثلا بازم مثله همیشه ... یه عده ... بی خیال اینو نمی گم...

نه... فکرای خاص نکنین ... منظورم این بود که بازم من یه سری توقعات از یه قشر خاص داشتم که ... یعنی فک می کردم باید مثه همه نباشن... ولی خب ... نذارین پای قضاوت... از آدمایی که رویکرد نقادانه دارن انتظار میره که وقتی به خودشون می رسه هم همون جور به قضیه نگاه کنن... اما توی این اردو هم مثه بقیه ی جاها ... هرکی به فکر خودش بود و بود...

ولی در کل خوب بود... خصوصا :

فوتبال کوهی...(کوه خشانت بر نمی داره)

پانتومیم کوهی...

خوش مینتون کوهی...

لطیفه های کوهی...

با تشکرات عالیه از خانم طاهری و آقای رحیمی ... و همین طور آرزوی موفقیت و توان روز افزون براشون...

به امید دیدار دوباره ی دوستان اردویی...

و همچنین با قدر دانی فراوان از عکاسان خوبه اردو... که یاد را ماندگار کردند...

                                                                           

+تولید شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت23:41توسط نو بادي | |



  ۴ حرفیه؟؟؟

۴کلمه ایه؟؟؟

تو جیب جا می شه؟؟؟؟

 ؟؟؟؟؟؟.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شبه؟؟؟

روزه؟؟؟

روزه جهانیه؟؟؟؟

روزه دختره؟؟؟؟

روزه دختر بود....

چه دوره زمونه ای شده؟؟؟؟

البته وقتی ماه دفاع مقدس و هفته ی ... و ... داریم و هر میکروبی یه روز و به خودش اختصاص داده...

خب حق دارن یادشون نمونه که یه روزه دختری هم هست...

بازم به نسل قبلیا... بابا مامان اینا رو می گم... (+سایر اعضای خونواده)

هر چی آرزوی خوبه ... واسه ی اونا ...

روزمون مبارک بوده باشه

 

+تولید شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت12:57توسط نو بادي | |